تو هم رفتي ، مثل همه ي قصه هاي تكراري من.حالا تو فقط،تكرار
دوباره يك قصه ي كهنه هستي. ديگر نه اصراري به ماندنت و نه
انكار رفتنت…هيچ چيزي در من نيست،جز مشتي تصوير و خاطره
كه مي گذارم توي صندوقچه كنار همه ي رفته ها..نه اشكي ، نه
بغضي ،نه حتي نگاه لرزان نگراني كه از تكرارش خسته ام.اين
بار مي خواهم صاف و مستقيم خيره شوم به چشمانم وبگويم به
درك ! اين رفتن برگشتني نداره… تو باور كن كه من خوشبختم و
به بخت خويش ،خوش خيال مي خندم و نمي خواهم بزرگ شوم و فقط
مي خواهم براي بزرگ شدنم رويا ببافم.با سري كه روي شونه
هاي خود گذاشتم نه شانه ديگري كه به هيچ شانه اي اميدي
نيست.چه دلتنگ باشم چه نباشم.. باوركن ميروم و ديگر به هيچ
هوايي برنمي گردم .حتي آفتابي ترين هوا هم گرمم نمي كند، بس
كه اينجا سرد است. هواي عاشقي هايم حواله به همان دلتنگي
هاي گاه و بيگاه. بگذار كه فقط خاطره باشند و چند خطي روي
بي خطي هاي اين گذر ، براي دلم كه طعمش را به يدك
بكشد،براي فرداها كه آن هم نمي دانم براي چه ؟!براي خالي
نبودن عريضه و غريضه شايد… اصلا دلم مي خواهد آنقدر در رفتن
فرو روم كه راه بازگشت را گم كنم و هي دور شوم و دور شوم.
مي بيني ؟! بس كه اندوه به جانم باريد،خرافات مثل علف هرز
در حرفهايم روييد…از اندوهگين بودن كه فاكتور بگيري ،انگار
حالم خوب است و دلتنگي ها را هم خيالي نيست و گور باباي
زندگي كه خيال منبسط شدن ندارد…
|
+| نوشته شده توسط
paras2 در
87/08/01
|